نقد و بررسی فیلم «عصبانی نیستم»: بچرخ تا بچرخیم

وقتی‌که «عصبانی نیستم» در جشنواره سی و دوم فجر به نمایش درآمد، حکم جمع‌بندی‌ای بر شرایط خاص و ویژه سیاسی اجتماعی جامعه ایران در اواسط سال‌‌های دهه هشتاد را داشت. فضایی که ثمره دو دوره ریاست جمهوری محمود احمدی‌نژاد و همه شرایطی که به وجود آورد و تنش‌‌ها و بحران‌‌هایی بود که به آن دامن زد تا قلب جامعه در طول هشت سال روزبه‌روز ملتهب‌‌تر شود و به جریانات انتخابات سال هشتادوهشت منتهی. هشتادوهشت حکم مرحله گذار به دوران جدیدی از تاریخ را داشت. هم طبقات مختلف جامعه با طرز تفکرات متفاوتشان و هم سیاست‌‌های سیستم تغییر روند داند و وارد پارادایم تازه‌‌ای شدند و این منجر به شکل‌گیری گفتمانی تازه در برخورد سیاسی و اجتماعی مردم و رجل سیاسی شد. عملاً بعد از اتفاقات سال هشتادوهشت، چه به‌واسطه نسبت سیاسی‌‌ای که مخالفین با حکومت داشتند و چه به لحاظ فضای سیاسی که شکل گرفت، همه‌چیز بسته و محدودتر شد؛ اما علی‌رغم اینکه ایده‌‌های سیاسی در جامعه سرکوب می‌‌شد، در فضای فرهنگی جو بازتر و پذیراتر شد و فیلم‌‌‌های زیادی مجال ساخت پیدا کردند. جشنواره فجر سال هشتادونه رونق ویژه‌‌ای گرفت اما این فضا تنها محدود به دو سال اول ریاست جمهوری حسن روحانی بود و عملاً در سال‌‌های بعدش، پیامد بحران‌‌های جدیدی که جامعه ایران با آن‌ها دست‌به‌گریبان شده بود؛ پیامد رکود، بحران ارز، مشکلات شدید معیشتی، مسائل هسته‌‌ای و به طول انجامیدن پروسه برجم در حل تحریم‌‌ها، پارادوکس‌‌هایی که انگار در طول این مدت چون آتش زیر خاکستر خاموش به نظر می‌‌رسیدند را، مجدداً شعله‌‌ور ساخت و دیگر با وضعیت معصومانه سال‌‌های اول دولت اعتدال و امید مواجهه نبودیم.

معصومیت ازدست‌رفته بود و شکلی از خودآگاهی اجتماعی جایش را پرکرده بود. خصوصاً در فرهنگ و سینما، فیلم‌سازان زیادی پی مطالباتشان گشتد و سعی کردند این مطالبات را تبدیل به اثری هنری کنند. جشنواره فجر سال نودودو جشنواره ویژه‌‌ای بود. بعد از هشت سال رئیس‌جمهور تغییر کرده بود و شکلی از امید در مردم و خصوصاً اهالی فرهنگ دیده می‌‌شد. به نظر می‌‌رسید فضای فرهنگی قرار است بازتر و پویاتر شود و از آن رخوتی که در اواخر هشتاد و اوایل نود درگیرش شده بود بیرون بیاید؛ اما این تنها محدود به همان جشنواره شد و پشت‌بندش حداقل در سینما با فضایی بسته، خنثی و تیره‌وتار مواجهه شدیم.
«عصبانی نیستم» با مجوز ساختی که از دولت دریافت کرد در حدفاصل تغییر دو دولت و انتقال کابینه جدید، امکان ساخت پیدا کرد. فیلمی که طبیعتاً حساسیت‌‌های اجتماعی و سیاسی خود را داشت اما بااین‌وجود توانست برای فیلم‌نامه‌اش پروانه ساخت بگیرد، هرچند که در حین تولید، با فضای بازتری ساخته شد.
فیلم با بازخوردهای مثبت زیادی مواجه شد و خیلی‌‌ها با فضای بن‌‌بست‌‌گونه قهرمان فیلم همدلی کردند. فیلم محبوبی در نزد مردم شد و نوید محمد‌‌زاده عملاً جایزه بهترین بازیگر را اذعان خود کرد اما به پیامد محافظه‌‌کاری دولت (اصلاحات همیشه با پنبه سر می‌‌برد!) از کورس رقابت جا ماند، از داوری کنار گذاشته شد و جایزه محمد‌‌زاده را هم از او گرفتند به این شرط که طی چنین معامله نانوشته‌‌ای و حذف از داوری، فیلم امکان نمایش عمومی را پیدا کند. («لاتاری» دقیقاً پیه چنین معامله‌‌ای را تنش مالید که امروز سیزده میلیارد فروش کرده است.) اما خب «عصبانی نیستم» رو دست خورد و اکران نشد. زمان گذشت و دوره‌‌های مختلف طی شدند و زمزمه‌‌هایی در همه این پنج سال همیشه از امکان اکران فیلم به گوش می‌‌رسید اما هرگز عملی نشد تا اینکه امروز، بالاخره بعد از پنج سال نسخه بسیار مثله شده و سانسور شده‌‌ای از آن، رنگ پرده‌‌های سالن سینما را به خود دیده است. از صحنه‌‌هایی که نوید را در حال پرسه زدن می‌‌بینیم و حاشیه صوتی صدای سخنرانی احمدی‌‌نژاد است که خصم و خشم قهرمان را مضاعف می‌‌کند بگیرید تا روزنامه‌‌های اصلاح‌طلبانه‌ای که به شکل مضحکی سانسور شده‌‌اند تا صحنه‌‌های سیاسی اساسی که بار مشخصاً انتقادی و انضمامی به قضایای هشتادوهشت دارند و یا شمع روشن کردن برای دانشجوهای ستاره‌‌دار و جان‌باختگان هشتادوهشت، همگی از فیلم حذف‌شده‌اند؛ اما مهم‌‌تر از همه این‌ها همان صحنه اصلی پایانی است که در جشنواره سی و دوم هم حذف شد. درواقع پایان میخکوب کننده، جایی که قهرمان به نقطه‌‌ای می‌‌رسد که از شدت خشم و درون‌‌ریزی، پدر دختر را می‌‌‌کشد و این منتهی به قصاص پسر می‌‌شود که حالا باید تاوان گناهان نکرده و پول نداشته‌‌اش را بپردازد. این صحنه کلیدی و بیانگر در همان قدم اول از فیلم بیرون پرت شده بود و انصافاً هم عجب صحنه تأثیرگذار و دردناکی است… . در فیلمی که امروز با آن مواجهیم، به‌واسطه حذف این پایان رویکرد و معنای فرامتنی فیلم تماماً ازدست‌رفته است و ناقص شده.
اما «عصبانی نیستم» کماکان با وجود پنج سال دربه‌‌دری و خاک خوردن، به شکل جالبی تأثیر سیاسی و حس انسانی که به‌جا می‌گذارد را نه‌تنها از دست نداده که عمیق‌‌تر هم شده. چراکه در این مدت مردم اتفاقاً بسیار بیشتر از پنج سال پیش با همه این مشکلات اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و معیشتی مواجه‌اند و امروز بیش‌ازپیش حس و حال نوید را می‌‌فهمند و با او هم ذات پنداری می‌‌کنند. «عصبانی نیستم» نه‌تنها در طول این مدت کهنه نشده که به‌روزتر هم شده چراکه روی مرز متزلزلی از گسل‌‌‌های فعال اجتماعی واقع شده است. گسل‌‌هایی که اصلاح‌طلبان اصرار دارند نشان بدهند که آرام‌تر شده‌‌اند، امروز خیلی فراتر از قبل در شرف لرزیدن شده‌‌اند. نکته «عصبانی نیستم» در اینست که قهرمانی از قماش مردم عادی، کاملاً عادی که در پی فراهم کردن حداقل‌‌ها برای جمع‌وجور کردن زندگی‌اش است، خلق می‌‌کند و درنهایت با همه خشم و انزجاری که در وجودش شعله می‌‌‌گیرد به‌جایی می‌‌رسد که دست به قتل پدر معشوقه‌‌اش می‌‌زند و همه‌چیز از دست می‌‌رود. تصویری که از خاطر جمعی این روزهای جامعه پاک نمی‌‌شود.

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: بلاگ نماوا” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.

نقد فیلم «خجالت نکش»: ما میتوانیم

اساساً وقتی از یک فیلم اولی صحبت می‌کنیم، یک فیلم‌ساز جوان تازه فارغ‌التحصیل شده با کلی تئوری عملی نشده پیش چشممان ظاهر می‌شود، یا یک فیلم‌سازی که چند سالی فیلم کوتاه ساخته و حالا وارد مسیر فیلم‌سازی داستانی شده است. به‌هرحال هر تصوری از یک فیلم اولی داشته باشید مطمئناً نمی‌توانید آن را با رضا مقصودی، کارگردان «خجالت نکش» انطباق دهید. رضا مقصودی گرچه با ساخت این کمدی اولین فیلمش را می‌سازد اما در سینمای ایران نامی شناخته‌شده است و پیچ‌وخم‌های روایت داستانی و تکنیک‌های جذب مخاطب را خوب می‌شناسد. اگر رضا مقصودی را نمی‌شناسید همین بس که بدانید فیلم‌نامه کمدی‌های محشری چون «لیلی با من است» و «همیشه پای یک زن در میان است»، به قلم اوست. البته مقصودی که به‌جرئت می‌توان ادعا کرد بهترین فیلم‌نامه‌هایش را در کنار کمال تبریزی نوشته است، به‌مثابه این کارگردان، چند سالی است که کار درخشانی عرضه نکرده است و «من سالوادور نیستم» ساخته منوچهر هادی که در گیشه خیلی موفق بود، مهر تأییدی است بر دو لبه بودن قلم کمدی مقصودی، قلمی که می‌تواند «مهر مادری» پدید آورد یا «من سالوادور نیستم».به‌هرحال، نمی‌توان انکار کرد که «خجالت نکش» از ذهن نویسنده‌ای می‌آید که توانایی خلق کمدی و طنز را در بهترین شرایط دارد و همین موضوع «خجالت نکش» را به‌عنوان یک فیلم بسیار کنجکاوی برانگیز معرفی می‌کند، آن‌هم در شرایطی که کمدی در سینمای ایران مسیری رو به قهقرا در پیش‌گرفته است و بهتر است از طنز هم اصلاً صحبت نکنیم.
«خجالت نکش» فیلم بی‌ادعایی است. نه مثل «ساعت ۵ عصر» مهران مدیری ادای روشنفکری درمی‌آورد و نه مثل «اکسیدان» شمشیر انتقاد را از رو بسته است و نه حتی مثل «آیینه بغل» گیشه را نشانه رفته است. «خجالت نکش» به‌اندازه تیم بازیگری‌اش ساده و بی‌آلایش است و درست به‌اندازه لوکیشن‌هایش بی‌ادعا. اولین ساخته مقصودی، یک کمدی روستایی است و بهترین نمونه برای اینکه فضای فیلم دستتان بیاید، «زاپاس» ساخته برزو نیک نژاد است که اتفاقاً در گیشه هم بسیار موفق بود؛ اما ورای این سادگی و بی‌ادعایی، طنزی جالب و شیرین جریان دارد که به‌موازات تاریخ ایران در طی بیست سال گذشته پیش می‌رود. وقتی بیست سال پیش از “فرزند کمتر، زندگی بهتر ” سخن رانده می‌شود هشت سال پیش که به ازای تولد هر کودک وعده اهدای یک سکه بهار آزادی می‌دادند و باافتخار در بالای جمعیت می‌ایستادند و سر رقم جمعیت چانه می‌زدند، «خجالت نکش» روایتش را شروع می‌کند و به اتمام می‌رساند؛ در اوج زیرکی و ذکاوت، به‌ویژه وقتی پایان خوش فیلم همراه می‌شود باروی کار آمدن حسن روحانی به‌عنوان رئیس‌جمهور، دیگر به‌هیچ‌وجه نمی‌توان کنایه پنهان در «خجالت نکش» را نادیده گرفت.اما این دیدگاه طنز و انتقادی متن اثر «خجالت نکش» را نمی‌سازد. در «خجالت نکش» با یکی از ثابت‌ترین و مهم‌ترین الگوهای ایجاد کمدی روبرو هستیم، به تعویق انداختن یک رویداد. در اینجا مادری راداریم که می‌خواهد فرزندش را در آغوش بکشد اما از شرم اینکه در سن بالایی بچه‌دار شده است به همه دروغ می‌گوید و نوزادش دائماً دست‌به‌دست می‌شود و از او دورتر می‌شود. این خط داستانی را در کنار نام فیلم بگذارید تا پایان فیلم را به‌راحتی پیش‌بینی کنید. این ایده کلی ایجاد کمدی در کل فیلم جاری است و شرایط پیرامون همین الگو شکل می‌گیرد، درنتیجه می‌توان گفت، «خجالت نکش» در کلیت یک فیلم کمدی است که بر شوخی‌های لحظه‌ای و کمدی‌های موقعیت که در طول فیلم‌نامه پراکنده است شکل نگرفته است؛ اما این ایده آن‌قدر پخته‌شده و آن‌قدر جذاب نیست که بتواند نود دقیقه بیننده را سرگرم کند و او را همراه کند، به‌ویژه که حال و هوای کلی فیلم و فضاسازی مقصودی در همان ابتدا کل داستان را لو می‌دهد و این به تعویق انداختن رویداد اصلی دیگر کشش خاصی برای مخاطب ندارد و فقط داستانی است که کش می‌آید و قصد تمام شدن ندارد. پس مقصودی به سراغ کاراکترهایش رفته و آن‌ها را به شیوه‌ای پرداخته تا تقابلشان و تضادهای شخصیتی‌شان بار کمدی را به دوش بکشد و جایی که روایت نمی‌تواند از بیننده خنده بگیرد، این کاراکترها هستند که وارد عمل می‌شوند و کل‌کل‌هایشان از بیننده خنده می‌گیرد. در «خجالت نکش» با یک زوج متفاوت روبرو هستیم. یک مرد بی‌خیال، احمق و بی‌فکر و یک زن مدیر، مدبر که نقش بزرگ روستا را ایفا می‌کند و باید همه خرابکاری‌های شوهر کم‌عقلش را جمع کند. تقابل این دو کاراکتر چیزی است که در ابتدای فیلم و قبل از اوج گرفتن روایت بیننده را جذب می‌کند و او را به خنده وا‌می‌دارد؛ اما با پیش رفتن مسیر فیلم‌نامه و طرح الگوی اصلی فیلم، این ایده دیگر کارایی‌اش را از دست می‌دهد، آخر مگر چقدر می‌توان به خرابکاری‌های مرد و دمپایی پرت کردن زنش خندید؟ درواقع «خجالت نکش» نه الگوی اصلی اش آن‌قدر کشش دارد تا بیننده را جذب کند و نه الگوی جایگزینش را درست می‌پروراند.
مقصودی همان‌قدر که در پرورش کمدی‌اش خوب عمل‌نکرده در ساختار نیز با مشکل مواجه است و درنهایت «خجالت نکش» بیشتر شبیه یک سریال یا فیلم تلویزیونی از آب درآمده است تا یک فیلم سینمایی؛ ایرادی که به «زاپاس» هم وارد بود. در کنار این موضوع بازی بد بازیگران را هم نباید نادیده گرفت. گرچه شبنم مقدمی از این حیث از بقیه جداست، اما احمد مهران فر، سام درخشانی، الناز حبیبی و لیندا کیانی، هیچ باورپذیری در نقششان ارائه نمی‌دهند. از الناز حبیبی انتظار بازی فوق‌العاده‌ای نداریم اما این میزان از سطحی بازی کردن هم چیزی نیست که بتوان در یک فیلم سینمایی نادیده گرفت. همین موضوع در مورد درخشانی هم صادق است که در اولین سکانسش با لهجه محلی صحبت می‌کند و بعدتر انگار اصلاً یادش می‌رود که در یک روستا به دنیا آمده و بزرگ‌شده است.در پایان در پاسخ به اینکه «خجالت نکش» فیلم خوبی است یا نه باید بگویم اگر می‌خواهید بخندید حتماً فیلم را در سالن سینما تماشا کنید زیرا این واکنش گروهی تماشاچیان است که می‌تواند تا آخرین سکانس شمارا سرگرم کند. نمی‌خواهم بگویم، «خجالت نکش» فیلم بد و بی‌ارزشی است که اتفاقاً در مقایسه با آثار مشابهش یکسر و گردن بالاتر است، مشکل در سینمای کمدی ماست که استانداردهایش به‌شدت پایین هستند و یک فیلم کاملاً معمولی مثل «خجالت نکش» را باید یک نمونه خوب و موفق معرفی کرد تا کمتر شاهد «خالتور» و امثالهم باشیم. شاید اگر فیلم‌نامه مقصودی را یک فیلم‌ساز دیگر می‌ساخت این ایده جذاب و الگوی استاندارد کمدی بهتر به بار می‌نشست و «خجالت نکش» بیش از یک فیلم معمولی کشش و جذابیت ایجاد می کرد.

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: بلاگ نماوا” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.

نقد و بررسی فیلم «چهارراه استانبول»: بی خردی جمعی

مصطفی کیایی، از زمانی که اولین فیلم خود، «بعدازظهر سگی» را ساخت بارقه‌های از نبوغ و دانش سینمای بدنه را نشان داد که تا امروز با هر فیلم و بعد از هر تجربه پررنگ‌تر شده است. کیایی را باید فیلم‌سازی دانست که دغدغه‌های اجتماعی دارد و به‌جای آنکه این دغدغه‌ها را در قالب ملودرام‌های آبکی که این روزها از دیدنشان سیرشده‌ایم بازتاب دهد، سینمای خاص خودش را ساخته و با نمایش این دغدغه‌ها در پوسته‌ای جذاب و گاه کمدی و طنز با بیننده ارتباط خوبی برقرار کرده است. «عصر یخبندان» که در ادامه «مسیر ویژه» و کارهای پیشین کیایی ساخته شد، نشان داد که کیایی علاوه بر توانایی‌اش در پیشبرد یک درام پر کاراکتر و پرکشش می‌تواند قصه‌ای از آدم‌های مختلف را در قالب روابط شبکه‌ای تعریف کند که با شخصیت‌پردازی‌های به‌جا و اوج و فرودهای جذاب بیننده را همراه کند و درنهایت حرف‌هایش را به او منتقل کند؛ اما شاید به‌جرئت بتوان «بارکد» را بهترین و پخته‌ترین اثر کیایی تا امروز دانست. زوج بهرام رادان-محسن کیایی شیمی خوبی روی صحنه داشتند و روایت غیرخطی و معکوس فیلم در کنار کنایه‌های اجتماعی و سیاسی که در قالب کمدی پیکره فیلم را می‌ساختند، «بارکد» را به‌عنوان نمونه‌ای از یک فیلم درخشان گیشه معرفی کرد. «بارکد» آن‌قدر در برقراری ارتباط با بیننده‌اش موفق بود که حتی خیلی‌ها انتظار قسمت دوم این فیلم را می‌کشیدند.«چهارراه استانبول» آخرین اثر کیایی است که اولین نمایشش در جشنواره فجر سی و ششم بود. داستانی با زمینه آتش‌سوزی ساختمان پلاسکو، آن‌هم تقریباً یک سال بعد از وقوع این حادثه، «چهارراه استانبول» را به یکی از فیلم‌های مهم این رویداد تبدیل کرد. کیایی در «چهارراه استانبول» برای نقش‌های اصلی‌اش تقریباً از همان تیم بازیگران «بارکد» استفاده کرده و همین موضوع بیننده را مشتاق دیدن اثری شبیه به آن می‌کند.
«چهارراه استانبول» تا حد زیادی وامدار فضاسازی و حال و هوای «بارکد» است. گرچه تم کمدی و طنز آن خیلی خفیف‌تر و کمرنگ‌تر از «بارکد» است، اما شخصیت‌ها و فضای فیلم ناگزیر یادآور اثر قبلی کیایی است. درواقع موفقیت «بارکد» نزد مخاطبان و منتقدان، کمی کیایی را درزمینهٔ پرداخت کاراکترها و فضاسازی فیلم جدیدش تنبل کرده است. احد (محسن کیایی)، بهمن (بهرام رادان) و فرنگیس (سحر دولتشاهی) همان کاراکترهای «بارکد» را به «چهارراه استانبول» آورده‌اند و حتی جنس بازی بازیگران نیز همان است. ماهور الوند هم در نقش نامزد احد بی‌شباهت به کاراکتری که بهاره کیان افشار در «بارکد» ایفا می‌کرد نیست.
«چهارراه استانبول» روایتش را از شب قبل از آتش‌سوزی ساختمان پلاسکو شروع می‌کند. کاراکترها، یک‌به‌یک معرفی می‌شوند و درنهایت سرنوشت همه آن‌ها به صبح پنجشنبه‌ای که پلاسکو در آتش سوخت ختم می‌شود. «چهارراه استانبول» برخلاف «بارکد» روایتی خطی دارد. «چهارراه استانبول» با پلان سکانس‌هایی شروع می‌شود که کاراکترها را در میان زندگی و دغدغه‌هایشان همراهی می‌کند و زمانی که دوربین در میان داد و دعوای شخصیت‌ها کاراکترهای اصلی را تعقیب می‌کند، بیننده نیز چاره‌ای جز همراه شدن با این کاراکترها و پیگیری روایت داستان از نزدیک ندارد. این پلان سکانس‌های خوش ریتم و پرجنب‌وجوش و جوش، هوشمندی فیلم‌ساز را می‌رساند تا هم فضای فیلمش را بسازد و هم بیننده را به عمق روایت بکشاند. در ادامه و با نزدیک شدن به واقعه‌ای که بیننده از آن آگاه است و شخصیت‌های اصلی ناآگاه، با یک ریتم تند شونده مواجه هستیم. ریتم تند شونده‌ای که اثر برتری مخاطب بر کاراکترها را از بین می‌برد و هیجان لحظه و اتفاق‌های در پیش رو را به او منتقل می‌کند و دلهره‌ای هیچکاک‌وار پدید می‌آورد. تا اینجای فیلم، همه روایت‌ها و کاراکترها، به‌خوبی و در کمال انسجام به سمت حادثه نهایی پیشروی می‌کنند و با نزدیک شدن به اوج اصلی در روایت که همان آتش‌سوزی ساختمان پلاسکو ست، مسیر همه کاراکترها به‌موازات هم هرچه بیشتر به محل اصلی حادثه نزدیک می‌شود که در راستای همان ریتم تند شونده است. سکانس‌هایی که هرکدام از قبلی کوتاه‌تر هستند، بیننده را به‌شدت مشتاق سرنوشت کاراکترها و احتمال رویارویی آن‌ها با یکدیگر پیگیر مسیر حوادث می‌کند. با وقوع آتش‌سوزی، باز با همان ریتم تند روبرو هستیم، اما این بار کاراکترهای اصلی جایی در میان طبقات ساختمان پلاسکو در جستجوی یکدیگر هستند و حالا آتش‌نشانان نقش اصلی را بر عهده‌دارند. با ریزش ساختمان، آتش‌نشانان حاضر در محل حادثه از قامت چند کاراکتر فرعی خارج می‌شوند و قهرمان‌هایی می‌شوند که در واقعیت و روز حادثه بیشترین فداکاری را انجام دادند و بیشترین تلفات را داند. در سکانسی زیبا، درحالی‌که پلاسکو فروریخته است، فرمانده عملیات اطفا حریق را می‌بینیم که در میان دود و خاکستر و باقیمانده پلاسکو، ناباورانه فریاد می‌کشد. این سکانس و چند سکانس بعدی «چهارراه استانبول» ناگزیر احساسات بیننده را تحریک می‌کند که خاصیت چنین موضوعی و چنین بازسازی است. وقتی فرنگیس به مردمی که جلوی راه ایستاده‌اند و عکس می‌گیرند التماس می‌کند که راه را برای نیروهای امدادی باز کنند، وقتی خانواده‌های بی‌خبر و سردرگم به نیروهای آتش‌نشانی پرخاش می‌کنند و وقتی فرمانده عملیات اطفا حریق مستأصل به سمت مدیرانی که با کت‌وشلوار برای عرضه اندام به محل حادثه آمده‌اند یورش می‌برد و عدم مدیریت بحرانشان را به رخشان می‌کشد، مسلماً بیننده احساساتی می‌شود و زخمی که هنوز تازه است سرباز می‌کند. درنتیجه انگ سانتی‌مانتالیسم بودن حتی به‌جا، به فیلم نمی‌چسبد، چراکه عین واقعیت بازگو می‌شود و راه گریزی پیش روی فیلم‌ساز نیست.
اما از اینجای داستان به بعد، «چهارراه استانبول» دچار دوپارگی و عدم انسجام می‌شود و در تناقض کامل با نیمه اول فیلم قرار می‌گیرد. حال که کاراکترها در کنار هم قرارگرفته‌اند و آماده پیشبرد روایت هستند، بیننده جایی میان آوارهای پلاسکو و تصاویر وحشتناک آن روز طلسم شده جا می‌ماند و دیگر سرنوشت این آدم‌ها برایش مهم نیست. وقتی خودخواهی و بی‌خردی این کاراکترها را می‌بیند، دلش پر می‌کشد برای آتش‌نشانانی که آن روز قربانی این بی‌خردی دسته‌جمعی شدند. کیایی از ابتدای فیلمش، با روایت‌های فرعی، داستان اصلی‌اش را به‌پیش می‌برد. از خشونت خانگی و جامعه مردسالارانه می‌گوید، از عدم‌حمایت از تولید داخلی و ورشکستگی تولیدکنندگان داخلی می‌گوید از قمار و بازی‌های زیرزمینی می‌گوید و همه این‌ها بر بدنه روایتش می‌نشیند، اما وقتی نقطه اوج اصلی داستان را پشت سر می‌گذارد، دیگر خرده روایت‌های این‌چنینی برای بیننده جذابیتی ندارد و داغ غمی فراموش‌نشدنی او را از همراهی با ادامه مسیر داستان بازمی‌دارد. وقتی بهمن فریاد می‌کشد که پلاسکو وقتی خراب شد که کالای چینی را با نصف قیمت وارد بازار کردند و کالای ایرانی را با برچسب ترک روانه بازار کردند، بیننده فیلم تأسف می‌خورد، برای همه سرمایه‌های سوخته کارآفرینان ایرانی، برای همه لباس‌ها و گاوصندوق‌ها و اسناد سوخته در پلاسکو؛ اما وقتی بهمن تصمیم به رفتنش را به فرنگیس واگذار می‌کند، بیننده ذره‌ای هم ذات پنداری نمی‌کند، چراکه شخصیت‌های اصلی فیلم هم به‌جای قهرمانان ابتدای فیلم در زمره همان بی‌خردانی قرار می‌گیرند که ارزش هم ذات پنداری ندارند.سکانس پایانی فیلم همپوشانی تلاش آتش‌نشانان برای بیرون کشیدن باقیمانده اجساد همکارانشان است و تریلی که در مرز متوقف می‌شود. وقتی کلاه یک آتش‌نشان از زیرخاک درمی‌آید، حبابی روی شیر کانتینری که برای قاچاق انسان استفاده می‌شود، ظاهر می‌شود و بعد حباب‌ها بزرگ‌تر می‌شوند. دیگر برای بیننده اهمیت ندارد که بهمن در آن کانتینر است یا احد و نامزدش، بیننده همراه پیکر سوخته‌ای است که از زیر آوار بیرون کشیده می‌شود.
درنهایت، «چهارراه استانبول» گرچه فیلم بدی نیست اما نسبت به «بارکد» برای کیایی پیشرفت محسوسی نیست و نشانه‌هایی از به تکرار افتادن این فیلم‌ساز و عدم جسارت او دارد که باید امیدوار بود در کار بعدش از آن دور بماند.
همچنین بخوانید:
نقد فیلم «چهارراه استانبول»:بدبیاری زیر آوار

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: بلاگ نماوا” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.