بررسی Avengers: Infinity War؛ استارک و استار لرد در یک فیلم در کنار هم

“در این فیلم هم انت‌من هست هم اسپایدرمن؟” — این یکی از لحظه‌های خنده‌آور «انتقام‌جویان: جنگ ابدیت» Avengers: Infinity War است که در آن حتی شخصیت‌های فیلم هم در به خاطر سپردن اینکه چه شخصیت‌های دیگری در آن هستند مشکل دارند.
قبل از آن‌که آماده‌ی یک ماجراجویی رنگارنگ و لذت‌بخش که «انتقام‌جویان: جنگ ابدیت» Avengers: Infinity War باشد، شوید باید بدانید که این قسمت اول از یک ماجراجویی دوقسمتی است. بنابراین در این فیلم که نوزدهمین فیلم دنیای سینمایی مارول Marvel است، انتظار نداشته باشید همه‌چیز به نتیجه برسد.
این به معنی آن نیست که هرگز در طول زندگی خود به نتیجه رسیدن فیلم‌های مارول Marvel را نخواهیم دید، بلکه همیشه داستان دیگری برای روایت کردن وجود دارد، ماجراجویی دیگری در انتظار کشف شدن است، شخصیت دیگری صحنه را تصاحب خواهد کرد و تیزرهایی که پس از تماشای اجباری لیست بازیگران و عوامل به مدت ۱۰ دقیقه در پایان فیلم، می‌بینیم یادآور تمام این‌ها برای ما هستند.


شاید «انتقام‌جویان: جنگ ابدیت» Avengers: Infinity War بزرگ‌ترین و پرانگیزه‌ترین فیلم مارول Marvel تاکنون باشد، اما قطعاً بهترین فیلم آن نیست. (من به‌شخصه آن را در جایگاه هفتم یا هشتم لیست ده فیلم برتر مارول Marvel قرار می‌دهم.) بااین‌حال در این فیلم اکشن، طنز و لحظات احساسی و دراماتیک بسیاری وجود دارد — که در آن‌ها شخصیت‌های آشنا و موردعلاقه‌ی ما شکست‌هایی واقعی و ظاهراً غیرقابل‌بازگشت را تجربه می‌کنند.
یکی از المان‌هایی که «جنگ ابدیت» Infinity War را از بسیاری فیلم‌های ابرقهرمانی جدا می‌کند معرفی ضد‌قهرمانی است که با ضدقهرمان‌های کلیشه‌ای که هیولاهایی هستند با چندین زبان و از دهان خود آتش بیرون می‌آورند و همه‌چیز را نابود می‌کنند و صدایشان طوری است که انگار هزاران بار «جنگ ستارگان» Star Wars را تماشا کرده‌اند و عاشق دارث ویدر Darth Vader هستند، تفاوت دارد.تانوس Thanos بزرگ و قدرتمند و بی‌رحم (که صداپیشگی و ایفای نقش آن را جاش برولین Josh Brolin عهده‌دار بوده و جالب‌ترین بازی را در فیلم انجام داده است) یک دیوانه‌ی عاشق نسل‌کشی است که می‌خواهد کنترل تمام موجودات زنده را داشته باشد — اما بر اساس طرز تفکر پیچیده و خرابش، اگر بتواند سر نصف جمعیت را زیر آب کند، می‌تواند دنیا را، با کاهش جمعیت آن به مقداری که قابل اداره کردن باشد، نجات دهد. تانوس Thansos فلسفه‌ی خود را به این شکل بازگو می‌کند: “دنیا نیاز به اصلاح دارد.”
همچنین تانوس Thanos واقعاً قابلیت عشق ورزیدن دارد — و همچنین فداکاری ناراحت‌کننده‌ای در راستای آنچه به نظر او هدف والا است. به‌ندرت دیده شده که یک نیروی اهریمنی که به‌ظاهر کسی جلودارش نیست، چنان پیش‌زمینه‌ی دراماتیک و غنی داشته باشد و در صحنه‌های بسیاری به‌جای آن‌که مبارزات انیمیشنی تکراری انجام دهد، دیالوگ‌های واقعی داشته باشد.
برای اجرای نقشه‌ی نابود کردن هزاران میلیارد زندگی در تمام کهکشان، تانوس Thanos باید تمام شش سنگ درخشان ابدیت را به دست آورد که در تمام کرات پراکنده شده‌اند. (هر بار که تانوس Thanos سنگی را به دست می‌آورد، آن را بر روی یکی از انگشتان دستکش بزرگش جاسازی می‌کند.)وقتی بروس بنر Bruce Banner (یا همان هالک Hulk) با بازی مارک روفالو Mark Ruffalo (که آخرین بار در «ثور: راگناروک» Thor: Ragnorak دیده شد) پس از غیبتی طولانی به زمین بازمی‌گردد تا دوستان انتقام‌جوی خود را از طوفانی که در راه است آگاه کند، تونی استارک Tony Stark به او می‌گوید که آن‌ها باهم قهر کرده‌اند و حتی از حال یکدیگر خبر ندارند. بنر Banner تعجب‌زده می‌گوید: “قهر کرده‌اند؟ مثل یک گروه؟ مثل بیتلز؟” بله بروس، مثل بیتلز.
وقتی‌که وخامت اوضاع آشکار می‌شود، بسیاری از بحث‌وجدل‌ها و منافع شخصی کنار گذاشته می‌شوند و استیو راجرز Steve Rogers (با بازی کریس ایوانز Chris Evans)، اسپایدرمن (با بازی تام هالند Tom Holland)، ثور Thor (با بازی کریس همسورث Chris Hemsworth) و بلک ویدو Black Widow (با بازی اسکارلت جوهانسون Scarlett Johansson) در کنار بقیه دورهم جمع می‌شوند تا نه‌تنها دنیا بلکه کل کیهان را نجات دهند.
گاهی اوقات نگه‌داشتن حساب تمام شخصیت‌های «انتقام‌جویان» Avengers و «نگهبانان کهکشان» Guardians of Galaxy که با همدیگر بر روی زمین و سیاره‌های دیگری مانند نوور Knowhere و تایتان Titan مخلوط می‌شوند دشوار است. «انتقام‌جویان: جنگ ابدیت» Avengers: Infinity War به‌اندازه‌ی کافی خود‌آگاهی دارد بدون آن‌که بیش‌ازحد لوده شود و مخاطب را دل‌زده کند. وقتی اسپایدرمن تعدادی از نگهبانان را نجات می‌دهد می‌گوید “هوایتان را دارم! هوایتان را دارم! هوایتان را دارم! ببخشید هنوز اسم همه را یاد نگرفته‌ام!” این یک اجرای کمدی درست در لحظه‌ی درست است.
آخرین لحظات «انتقام‌جویان: جنگ ابدیت» Avengers: Infinity War تأثیرگذار، نفس‌گیر و اسرارآمیز هستند و تقریباً ما را به سرزمین ناامیدی می‌برند، اما البته در را برای قسمت دوم که می‌تواند بزرگ‌تر و حتی هیجان‌انگیزتر باشد باز می‌گذارد. باید تا آخر فیلم و پس از تماشای لیست عوامل و بازیگران منتظر بمانید تا نشانه‌ای ازآنچه در آینده خواهیم دید را تماشا کنید.
این مطلب برگرفته از نوشته‌ی ریچارد روپر Richard Roeper در وب‌سایت Chicago SunTimes بود.

حال به بررسی نظر سایر منتقدین می‌پردازیم:هلن اوهارا Helen O’Hara | امپایر Empire
مارول Marvel با «جنگ ابدیت» Infinity War فشار مضاعفی بر روی دوش‌های خود گذاشته است و به‌صورت گسترده آن را خاتمه‌ی سه فاز دنیای سینمایی مارول اعلام کرده که در پی عواقب آن زمین نابود خواهد شد — و یا حداقل آن‌طور که در پیش‌نمایش آن دیده‌ایم، ماه نابود خواهد شد — و قسمت دوم آن تحت عنوان غیررسمی «انتقام‌جویان ۴» Avengers 4 سال بعد اکران خواهد شد. برای هر فیلمی سخت خواهد بود که بتواند سطح خود را به‌اندازه‌ی انتظاراتی که به وجود آمده بالا ببرد و طرفداران هرکدام از این شخصیت‌ها را راضی نگه دارد؛ اما این فیلم به طرز معجزه‌آسایی توقعات مخاطب را درهم می‌شکند و غافل‌گیری‌ها را یکی از پس از دیگری تحویل تماشاگر می‌دهد.
مایکل برگین Michael Burgin | مجله‌ی پیست Paste Magazine«جنگ ابدیت» Infinity War یک داستان حماسی است و ترجمه و تعبیر آن از کتاب‌های کمیک به شکل کاملی انجام شده که ما تاکنون در عمل شاهد آن نبوده‌ایم. این وقتی اتفاق می‌افتد که فیلم‌سازان منابع اصلی خود را جدی می‌گیرند و از ملودرام‌های غیرضروری خودداری می‌کنند. (و اگر یک درس باشد که دیزنی Disney به‌خوبی فراگرفته است، آن این است که اگر بر روی تجربه‌ی مخاطب از تماشای فیلم تمرکز کنید، خطوط محصولات نیازی به مراقبت و انرژی زیادی ندارند و خودشان ترتیب خود را می‌دهند.)
برایان بیشاپ Bryan Bishop | ورج The Verge
نبرد رو در روی انتقام‌جویان و تانوس Thanos (با بازی جاش برولین Josh Brolin) که مدت‌ها بود انتظارش را می‌کشیدیم سرانجام در «انتقام‌جویان: جنگ ابدیت» Avengers: Infinity War به وقوع پیوست. این فیلم بزرگ دنیای سینمایی مارول بسیار سرگرم‌کننده است و شخصیت‌های زیادی را از زمان‌های مختلف و با سیر داستانی متنوع در کنار هم جمع کرده است. تعهد و وفاداری این فیلم به دیالوگ‌های یک جمله‌ای و طنز آن را یکی از خنده‌دارترین فیلم‌های تاریخ این استودیو ساخته است، درعین‌حال «انتقام‌جویان: جنگ ابدیت» Avengers: Infinity War فیلمی است که در آن برای افراد خود اتفاقات بد می‌افتد. پس از سال‌های زیادی که در آن‌ها حتی معمولی‌ترین قهرمان‌های فیلم‌ها شکست‌ناپذیر و جاودانی به نظر می‌آمدند، این موضوع هیجان تسخیر‌کننده‌ای دارد — و دقیقاً همان چیزی است که این مجموعه فیلم به آن نیاز داشت.

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: بلاگ نماوا” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.

 

بررسی Woman at War: فیلم موفق جشنواره کن امسال

پیدا کردن فیلمی خوب با موضوع مسائل مهم محیط‌زیستی و نمایش عدالت و درعین‌حال طنز، کار آسانی نیست؛ اما «زن در جنگ» Woman at War ساخته بندیکت ارلینگسون Benedikt Erlingsson ایسلندی دقیقاً همین ویژگی‌ها را دارد. این فیلم دنباله فیلم تقریباً بی‌نقص «اسب‌ها و آدم‌ها» Of Horses and Men، در مورد یک فعال محیط‌زیست آرام است که قصد از کار انداختن صنایع سنگین، یکی پس از دیگری را دارد. مفسران فیلم برای پیدا کردن ژانر مناسب این فیلم دچار مشکل خواهند بود: کمدی، موزیکال، درام اجتماعی، فیلمی با موضوع سیاسی؟ کدام است. این فیلم درون همه این ژانرها قرار می‌گیرد، به‌جز مورد آخر. چراکه فیلم‌هایی با موضوعات جدی سیاسی، معمولاً فیلم‌های تک‌بعدی هستند که باعث کوتاه شدن دیالوگ‌ها می‌شود، درحالی‌که «زن در جنگ» بر عمق انسانیت تمرکز می‌کند و موضوعاتی حیاتی را در بستر آن روایت می‌کند. این فیلم با درخشش خوب خود در جشنواره کن امسال، احتمالاً یکی از فیلم‌های پرفروش امسال خواهد بود.«اسب‌ها و آدم‌ها» طوری به زیبایی با شیوه معمول روایت داستان بازی کرده است که پس از ۵ سال، هنوز هم بیننده را به وجد می‌آورد. فیلم دوم ارلینگسون داستان ساده‌تری را روایت می‌کند، بااین‌حال، او در این فیلم نیز از ویژگی‌های بصری غیرمنتظره‌ای، در قالب سه موزیسین (دیوید پر جانسون David Por Jonsson، مگنوس تریواسان الساسن Magnus Trygvason Eliasen، اومار گوجانسون Omar Guojonsson) و سه خواننده اوکراینی (ایرینا دنیلکو Iryna Danyleiko، گالینا گونچارنکو Galyna Goncharenko و سوزانا کارپنکو Susanna Karpenko) استفاده کرده است که در لحظه‌های کلیدی فیلم، به‌عنوان راویان موزیکال فیلم حضور دارند. حضور آن‌ها، دیوار بین مخاطب و شخصیت‌ها را به‌گونه‌ای برداشته‌ است. این احترام به شخصیت‌ها و مخاطبان، تنها یکی از نکات مثبت این فیلم تماشاچی‌پسند است.
هالا Halla (با بازی هالدورا گیرهاروسدوتیر Halldora Geirhardosdottir) در شهر کوچک خود، رهبر کر ۴۹ ساله محبوبی است که با لبخند گرمش در دل همه‌جا باز می‌کند. در بیرون از شهر، مانند لقبی که خبرنگارها به او داده‌اند، «زن کوه» است. فردی ناشناس که با تیر و کمان یکی‌یکی تیرهای برق را، در اعتراض به صنایع سنگین، به زمین می‌اندازد. تنها کسی که از هویت او خبر دارد، بالدوین Baldvin (جورندور راگنارسون Jorundur Ragnarsson)، یکی از اعضای گروه کر و کارمند وزارتخانه است که در به دست آوردن اطلاعات به هالا کمک می‌کند، اما حالا که این اتفاقات باعث عقب‌نشینی سرمایه‌گذاران چینی در ایسلند شده است، بالدوین نگران واکنش شدید دولت به این موضوع، است.
در این حین، نامه‌ای به دست هالا می‌رسد که در آن با درخواست هالا برای به سرپرستی گرفتن یک کودک اوکراینی، موافقت شده است. با این‌که زمان مناسبی برای خوشحالی کردن نیست، اما او از فکر این‌که به رؤیایی خود، یعنی مادر شدن، می‌رسد، بسیار خوشحال است. خواهر دوقلوی همسان او آسا Asa (با بازی خود گیرهاروسدوتیر) که قرار است برای دو سال به معبدی در هند برود،‌ برای خواهرش بسیار خوشحال است. قرار دادن این دو شخصیت متفاوت در کنار هم یکی از راه‌های جذاب کردن داستان است، بااین‌حال رابطه آن‌ها با روابط معمول دوقلوها در فیلم‌ها، متفاوت است. این دونیمه متفاوت، مکمل یکدیگرند: هردو ایدئال‌گرا هستند، هالا به دنبال راهی برای نجات دنیاست و آنا به دنبال رسیدن به آرامش و سعادت درونی.
عد از این‌که هالا بروشورهای دفاع از محیط‌زیست را در شهر پخش می‌کند، دولت به دنبال راهی برای همسو کردن نظر مردم با سیاست‌های خودش می‌گردد و درحالی‌که با جدیت به دنبال او می‌گردد، از رسانه‌ها نیز برای اعلام هویت او و کاری که انجام داد، استفاده می‌کند. در صحنه‌ای جالب، هالا در حال راه رفتن در خیابان است و همان‌طور که از کنار خانه‌ها می‌گذرد، صفحه تلویزیون آن‌ها را می‌بیند. موسیقی‌ای پخش می‌شود و هالا همان‌طور که قدم‌هایش را تندتر می‌کند برای انجام قدم نهایی، قبل از رفتن به اکراین و دیدن دخترش، مصمم‌تر می‌شود. دامداری به نام اسوینبورن Sveinbjorn (جوهان سیگورورسون Johann Siguroarson)، یک شخصیت تیپیکال و ایسلندی است که به دستگیر نشدن هالا کمک می‌کند کسی که شخصیت خشن بیرونی‌اش از روراستی و احساست درونی‌اش چیزی نکاسته است.
«زن در جنگ» به نظر موضوع ساده‌ای دارد: کار درست را انجام دادن، حس همبستگی برای حفظ موضوعات مهم و موضع قاطع زنی در برابر صنایع قدرتمند. نبوغ ارلینگسون در کنار هم قرار دادن این موضوعات زیبا، به همراه هوشی زیرکانه است، این موضوع باعث شده این فیلم به داستان قهرمانانه زنی عادی تبدیل شود که خود مانند قهرمان‌هایی که برای خود دارد، نلسون ماندلا و ماهاتما گاندی، عمل می‌کند. داستان فرعی فیلم، ماجرای تلاش او برای به سرپرستی گرفتن یک کودک، مهم‌ترین عنصر فیلم است که نقش او را در قالب یک مادر و یک مراقب نشان می‌دهد، قدم‌به‌قدم، شروع از یک شهر کوچک و سرپرستی یک فرزند کوچک تا به ثمر رساندن هدف خود.بازی جذاب گیرهاروسدوتیر، به شخصیت هالا روح داده است، زنی عادی، با صمیمت و قاطعیتِ رابین‌هود. خوآن کامیلو رومان استرادا Juan Camillo Roman Estrada بعد از بازی موفقیت در «اسب‌ها و آدم‌ها» این بار اینجا در نقش یک توریست اسپانیایی‌زبان بازی می‌کند که پلیس به دلیل خارجی بودنش، به دست داشتنِ او در ماجرای خراب‌کاری‌های اطراف شهر، مشکوک می‌شود. هر سه موزیسین، با نواختن پیانو، آکاردیون، ترومپت، توبا و پرکاشن، با حضور خود در هر صحنه، بدون ایجاد اختلالی در داستان، تضاد جالبی را به وجود آورده‌اند که به فیلم زیبایی خاصی داده است. سه خواننده اکراینی هم با نواهای متفاوت خود، حس همبستگی جهانی، به فیلم داده‌اند.
برگستین بورگولفسون Bergsteinn Bjorgulfsson مانند فیلم قبلی ارلینگسون، در این اثر نیز از مناظر خیره‌کننده ایسلند، نورپردازی‌های زیبا و هیجان ناشناخته‌ها، استفاده کرده است، تماشای منظره در آغوش گرفتن اسوینبورن و هالا، از نمای بالا در مزرعه، حس آرامش به مخاطب منتقل می‌کند. هنگامی‌که هالا صورتش را در بین گل‌ها می‌برد، ما هم همراه با او طبیعت را احساس می‌کنیم. طراحی صدای فیلم نیز فوق‌العاده است.
منتظر آمدن فیلم می‌مانیم تا ببینیم آیا منتقد ورایتی در مورد فیلم نظر درستی داشته یا نه!

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: بلاگ نماوا” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.

نقد و بررسی فیلم «عصبانی نیستم»: بچرخ تا بچرخیم

وقتی‌که «عصبانی نیستم» در جشنواره سی و دوم فجر به نمایش درآمد، حکم جمع‌بندی‌ای بر شرایط خاص و ویژه سیاسی اجتماعی جامعه ایران در اواسط سال‌‌های دهه هشتاد را داشت. فضایی که ثمره دو دوره ریاست جمهوری محمود احمدی‌نژاد و همه شرایطی که به وجود آورد و تنش‌‌ها و بحران‌‌هایی بود که به آن دامن زد تا قلب جامعه در طول هشت سال روزبه‌روز ملتهب‌‌تر شود و به جریانات انتخابات سال هشتادوهشت منتهی. هشتادوهشت حکم مرحله گذار به دوران جدیدی از تاریخ را داشت. هم طبقات مختلف جامعه با طرز تفکرات متفاوتشان و هم سیاست‌‌های سیستم تغییر روند داند و وارد پارادایم تازه‌‌ای شدند و این منجر به شکل‌گیری گفتمانی تازه در برخورد سیاسی و اجتماعی مردم و رجل سیاسی شد. عملاً بعد از اتفاقات سال هشتادوهشت، چه به‌واسطه نسبت سیاسی‌‌ای که مخالفین با حکومت داشتند و چه به لحاظ فضای سیاسی که شکل گرفت، همه‌چیز بسته و محدودتر شد؛ اما علی‌رغم اینکه ایده‌‌های سیاسی در جامعه سرکوب می‌‌شد، در فضای فرهنگی جو بازتر و پذیراتر شد و فیلم‌‌‌های زیادی مجال ساخت پیدا کردند. جشنواره فجر سال هشتادونه رونق ویژه‌‌ای گرفت اما این فضا تنها محدود به دو سال اول ریاست جمهوری حسن روحانی بود و عملاً در سال‌‌های بعدش، پیامد بحران‌‌های جدیدی که جامعه ایران با آن‌ها دست‌به‌گریبان شده بود؛ پیامد رکود، بحران ارز، مشکلات شدید معیشتی، مسائل هسته‌‌ای و به طول انجامیدن پروسه برجم در حل تحریم‌‌ها، پارادوکس‌‌هایی که انگار در طول این مدت چون آتش زیر خاکستر خاموش به نظر می‌‌رسیدند را، مجدداً شعله‌‌ور ساخت و دیگر با وضعیت معصومانه سال‌‌های اول دولت اعتدال و امید مواجهه نبودیم.

معصومیت ازدست‌رفته بود و شکلی از خودآگاهی اجتماعی جایش را پرکرده بود. خصوصاً در فرهنگ و سینما، فیلم‌سازان زیادی پی مطالباتشان گشتد و سعی کردند این مطالبات را تبدیل به اثری هنری کنند. جشنواره فجر سال نودودو جشنواره ویژه‌‌ای بود. بعد از هشت سال رئیس‌جمهور تغییر کرده بود و شکلی از امید در مردم و خصوصاً اهالی فرهنگ دیده می‌‌شد. به نظر می‌‌رسید فضای فرهنگی قرار است بازتر و پویاتر شود و از آن رخوتی که در اواخر هشتاد و اوایل نود درگیرش شده بود بیرون بیاید؛ اما این تنها محدود به همان جشنواره شد و پشت‌بندش حداقل در سینما با فضایی بسته، خنثی و تیره‌وتار مواجهه شدیم.
«عصبانی نیستم» با مجوز ساختی که از دولت دریافت کرد در حدفاصل تغییر دو دولت و انتقال کابینه جدید، امکان ساخت پیدا کرد. فیلمی که طبیعتاً حساسیت‌‌های اجتماعی و سیاسی خود را داشت اما بااین‌وجود توانست برای فیلم‌نامه‌اش پروانه ساخت بگیرد، هرچند که در حین تولید، با فضای بازتری ساخته شد.
فیلم با بازخوردهای مثبت زیادی مواجه شد و خیلی‌‌ها با فضای بن‌‌بست‌‌گونه قهرمان فیلم همدلی کردند. فیلم محبوبی در نزد مردم شد و نوید محمد‌‌زاده عملاً جایزه بهترین بازیگر را اذعان خود کرد اما به پیامد محافظه‌‌کاری دولت (اصلاحات همیشه با پنبه سر می‌‌برد!) از کورس رقابت جا ماند، از داوری کنار گذاشته شد و جایزه محمد‌‌زاده را هم از او گرفتند به این شرط که طی چنین معامله نانوشته‌‌ای و حذف از داوری، فیلم امکان نمایش عمومی را پیدا کند. («لاتاری» دقیقاً پیه چنین معامله‌‌ای را تنش مالید که امروز سیزده میلیارد فروش کرده است.) اما خب «عصبانی نیستم» رو دست خورد و اکران نشد. زمان گذشت و دوره‌‌های مختلف طی شدند و زمزمه‌‌هایی در همه این پنج سال همیشه از امکان اکران فیلم به گوش می‌‌رسید اما هرگز عملی نشد تا اینکه امروز، بالاخره بعد از پنج سال نسخه بسیار مثله شده و سانسور شده‌‌ای از آن، رنگ پرده‌‌های سالن سینما را به خود دیده است. از صحنه‌‌هایی که نوید را در حال پرسه زدن می‌‌بینیم و حاشیه صوتی صدای سخنرانی احمدی‌‌نژاد است که خصم و خشم قهرمان را مضاعف می‌‌کند بگیرید تا روزنامه‌‌های اصلاح‌طلبانه‌ای که به شکل مضحکی سانسور شده‌‌اند تا صحنه‌‌های سیاسی اساسی که بار مشخصاً انتقادی و انضمامی به قضایای هشتادوهشت دارند و یا شمع روشن کردن برای دانشجوهای ستاره‌‌دار و جان‌باختگان هشتادوهشت، همگی از فیلم حذف‌شده‌اند؛ اما مهم‌‌تر از همه این‌ها همان صحنه اصلی پایانی است که در جشنواره سی و دوم هم حذف شد. درواقع پایان میخکوب کننده، جایی که قهرمان به نقطه‌‌ای می‌‌رسد که از شدت خشم و درون‌‌ریزی، پدر دختر را می‌‌‌کشد و این منتهی به قصاص پسر می‌‌شود که حالا باید تاوان گناهان نکرده و پول نداشته‌‌اش را بپردازد. این صحنه کلیدی و بیانگر در همان قدم اول از فیلم بیرون پرت شده بود و انصافاً هم عجب صحنه تأثیرگذار و دردناکی است… . در فیلمی که امروز با آن مواجهیم، به‌واسطه حذف این پایان رویکرد و معنای فرامتنی فیلم تماماً ازدست‌رفته است و ناقص شده.
اما «عصبانی نیستم» کماکان با وجود پنج سال دربه‌‌دری و خاک خوردن، به شکل جالبی تأثیر سیاسی و حس انسانی که به‌جا می‌گذارد را نه‌تنها از دست نداده که عمیق‌‌تر هم شده. چراکه در این مدت مردم اتفاقاً بسیار بیشتر از پنج سال پیش با همه این مشکلات اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و معیشتی مواجه‌اند و امروز بیش‌ازپیش حس و حال نوید را می‌‌فهمند و با او هم ذات پنداری می‌‌کنند. «عصبانی نیستم» نه‌تنها در طول این مدت کهنه نشده که به‌روزتر هم شده چراکه روی مرز متزلزلی از گسل‌‌‌های فعال اجتماعی واقع شده است. گسل‌‌هایی که اصلاح‌طلبان اصرار دارند نشان بدهند که آرام‌تر شده‌‌اند، امروز خیلی فراتر از قبل در شرف لرزیدن شده‌‌اند. نکته «عصبانی نیستم» در اینست که قهرمانی از قماش مردم عادی، کاملاً عادی که در پی فراهم کردن حداقل‌‌ها برای جمع‌وجور کردن زندگی‌اش است، خلق می‌‌کند و درنهایت با همه خشم و انزجاری که در وجودش شعله می‌‌‌گیرد به‌جایی می‌‌رسد که دست به قتل پدر معشوقه‌‌اش می‌‌زند و همه‌چیز از دست می‌‌رود. تصویری که از خاطر جمعی این روزهای جامعه پاک نمی‌‌شود.

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: بلاگ نماوا” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.

نگاهی به کارنامه کاری جیمز گری٬کارگردان The Lost City of Z: رؤیای شخصی

جیمز گری James Gray فیلم‌ساز مهاجر روسی/ آمریکایی که در خانواده‌ای مهاجر بزرگ شده بود، اولین فیلمش «اودسای کوچک» Little Odessa را در اواسط دهه نود می‌سازد. فیلم بعدی‌اش «محوطه» The Yards که در فستیوال کن به نمایش درمی‌آید نام او را بر سر زبان‌ها می‌اندازد. فیلمی که درباره مافیای روسیه است. او در این فیلم سراغ داستانی رفت که شناخت خوبی از آن داشت و با فضایش غریبه نبود. (این فضای آشنا بعدها در همه فیلم‌های او به شکل کلی‌تری تکرار می‌شود.) فیلم درباره یکی از خانواده‌های مهم سیستم مافیای روسیه بود، با همه سازوکارهای خاص خود که جیمز کان نقش پدرخوانده آن را بازی می‌کرد.
بعد از «محوطه» گری چند سالی فیلم نمی‌سازد تا «شب از آن ماست» We Own the Night را کارگردانی می‌کند. بازهم داستانی گانگستری مافیایی درباره دو برادر با بازی مارک والبرگ و واکین فنیکس که یکی‌شان پلیس است و دیگری سرکرده مافیای روسیه.

محوطه

این بار «شب از آن ماست» درباره نسبت‌ها و اتفاقاتی بود که در رابطه این دو برادر اتفاق می‌افتاد. با این فیلم جیمز گری در دسته کارگردانان نوظهور و بااستعداد آمریکایی قرار گرفت که همه با جدیت بیشتری پیگیرش شدند و فیلم‌های بعدی گری به پیامد «محوطه» و محبوبیتش با توجه و مهم‌تر از آن تماشاگران بیشتری روبه‌رو شدند؛ مانند «دو عاشق» Two Lovers، «مهاجر» The Immigrant و فیلم آخرش یعنی «شهر گمشده زد» The Lost City of Z.
آنچه درباره «شهر گمشده زد» حائز اهمیت است و به‌نوعی در ادامه «مهاجر» و سنت فیلم‌سازی گری قرار می‌گیرد تلاش او برای بازسازی و احیای آیکون‌های کلاسیک سینمای آمریکا، از شکل لباس پوشیدن، دیالوگ گفتن و رفتار‌های شخصیت‌ها گرفته تا امکانات بصری سینمای کلاسیک، است. در «مهاجر» به «مراکش» فون اشترن‌برگ بازمی‌گردیم و کارکرد شمایلی مارلون دیتریش در «مراکش» را در «مهاجر» در هیبت ماریون کوتیار می‌یابیم. در «مهاجر» بازسازی جهان کلاسیک به بیانی کلاسیک هم منجر می‌شد و این دقیقاً همان سبک ویژه‌ای بود که گری را تبدیل به فیلم‌سازی با سلیقه و منشی متفاوت و خاص کرد.

شب از آن ماست

بازیابی رفتارها و انسان‌های مدرن در جهان کلاسیک و سینمای کلاسیک رؤیای شخصی گری به‌مثابه فیلم‌ساز است، آن چیزی ست که او در تمام کارنامه سینمایی‌اش با آن سروکله می‌زند و همه قهرمانانش را هم وا‌می‌دارد تا در فیلم‌ها چنین کنند. درواقع می‌‌توان گفت که فیلم‌ساز مدرن سعی می‌کند با احیای سنن و پی‌رنگ‌های سینمای کلاسیک آمریکا و ترکیبشان با شخصیت‌های مدرن، فضایی جدید خلق کند. نقطه طلایی این سبک ویژه و بینش جیمز گری به‌عنوان خالق اثر در اینست که در جهان و روایتی کلاسیک نقاط عطف و دراماتیک داستان را به تصمیم شخصیت‌ها و مواجهه‌شان با خود و واقعیت پیرامونشان اختصاص می‌‌دهند؛ یعنی نقطه تأکید و روحیه مدرنی (خاصه سینمای مدرن) که وارد شکل داستان‌گویی کلاسیک با همه متعلقاتش شده است.
نکته‌ای که در دو اثر آخر گری مهم به نظر می‌رسد و باید به آن توجه کرد اینست که در «مهاجر» گری با انتقال داستان و مثلث عاشقانه‌اش به سال‌های اول دهه بیست، به‌نوعی سعی دارد تماشاگر را به سال‌های آغازین ظهور هنر سینما ببرد و برایش فضای شکل‌گیری سینما در نزد تماشاگران آن سال‌ها را خلق کند.

مهاجر

در «مهاجر» می‌بینیم که قهرمان فیلم یعنی ماریون کوتیار در مواجهه‌‌اش با شو، سیرک و نمایش قرار دارد تا تماشاگر درگیر چنین مواجهه‌ دیگری با سینما شود.
در «شهر گمشده زد» اما جیمز گری از این هم عقب‌تر می‌رود و روی لحظه شکل‌گیری سینما و اولین مواجهه تماشاگران با آنچه روی پرده سینما درحرکت است، می‌ایستد. روی لحظه پرشور تماشای چیزی موحش و ناشناخته و حتی ترسناک بر پرده دوبعدی. در «شهر گمشده زد» عملاً سفری که قهرمان فیلم برای رسیدن به آن سرزمین نامکشوف و آگاهی از سرشت و ماهیت آن جهان نامعلوم و اسرارآمیز می‌پیماید، مانند تجربه اولین تماشاگران در سالن‌های سینماست که انگار همراه با فیلم سفری اسرارآمیز را به جهانی ناشناخته طی می‌کردند.
در اینجا هم مانند فیلم‌های قبلی گری، محرک اصلی درام و داستان خواست شخصی قهرمان و پیگیری بی‌وقفه خود اوست. مسئله‌ای برای قهرمان پیش می‌آید و تبدیل به دغدغه خاص ذهنی او می‌شود و همه جهانش را در برمی‌گیرد.

شهر گمشده زد

این تم یادآور فیلم‌‌های مهمی در تاریخ سینماست که اتفاقاً کارگردان به آن‌ها هم در فیلم اشاره می‌کند: «جزیره ارواح گمشده» که از اولین نمونه‌های هارور کلاسیک محسوب می‌شود، «اینک آخرالزمان» که قهرمانش در اواسط داستان و در مواجهه با سرزمین ناشناخته، وارد مغاک شخصی خود می‌شود و اصلاً روایت فیلم را به‌کلی به چیز متفاوتی تبدیل می‌کند و «لارنس عربستان» که قهرمان در صحرای عربستان، درواقع در خودش گیر می‌کند و مسیر سفرش عوض می‌شود. در «شهر گمشده زد» هم منوال بر همین است. قهرمان از مرد عاشق و پدر خوب بدل به مردی می‌شود که در جنگل‌های وحشی، بی‌رحم و نامکشوف آمازون به دنبال آرامش شخصی خودش می‌گردد.
حضور داریوش خنجی به‌عنوان فیلم‌بردار، چنین جهان ناشناخته‌ای را اعجاب‌انگیزتر هم می‌کند. فیلمی که شبیه به یک رمان بلند با فصل‌بندی‌های مختلف ساخته شده را طوری به تصویر می‌کشد که ردپای گذر زمان را در بافت بصری هر فصل از فیلم ببینیم ضمن اینکه شمایل بصری که از طبیعت بکر و خصوصاً از آتش خلق می‌کند (اصلاً فیلم هم با همان آغاز می‌شود.) به‌عنوان امضای آن سرزمین عجیب تا انتها بر پیکره فیلم می‌ماند.

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: بلاگ نماوا” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.

نقد فیلم «خجالت نکش»: ما میتوانیم

اساساً وقتی از یک فیلم اولی صحبت می‌کنیم، یک فیلم‌ساز جوان تازه فارغ‌التحصیل شده با کلی تئوری عملی نشده پیش چشممان ظاهر می‌شود، یا یک فیلم‌سازی که چند سالی فیلم کوتاه ساخته و حالا وارد مسیر فیلم‌سازی داستانی شده است. به‌هرحال هر تصوری از یک فیلم اولی داشته باشید مطمئناً نمی‌توانید آن را با رضا مقصودی، کارگردان «خجالت نکش» انطباق دهید. رضا مقصودی گرچه با ساخت این کمدی اولین فیلمش را می‌سازد اما در سینمای ایران نامی شناخته‌شده است و پیچ‌وخم‌های روایت داستانی و تکنیک‌های جذب مخاطب را خوب می‌شناسد. اگر رضا مقصودی را نمی‌شناسید همین بس که بدانید فیلم‌نامه کمدی‌های محشری چون «لیلی با من است» و «همیشه پای یک زن در میان است»، به قلم اوست. البته مقصودی که به‌جرئت می‌توان ادعا کرد بهترین فیلم‌نامه‌هایش را در کنار کمال تبریزی نوشته است، به‌مثابه این کارگردان، چند سالی است که کار درخشانی عرضه نکرده است و «من سالوادور نیستم» ساخته منوچهر هادی که در گیشه خیلی موفق بود، مهر تأییدی است بر دو لبه بودن قلم کمدی مقصودی، قلمی که می‌تواند «مهر مادری» پدید آورد یا «من سالوادور نیستم».به‌هرحال، نمی‌توان انکار کرد که «خجالت نکش» از ذهن نویسنده‌ای می‌آید که توانایی خلق کمدی و طنز را در بهترین شرایط دارد و همین موضوع «خجالت نکش» را به‌عنوان یک فیلم بسیار کنجکاوی برانگیز معرفی می‌کند، آن‌هم در شرایطی که کمدی در سینمای ایران مسیری رو به قهقرا در پیش‌گرفته است و بهتر است از طنز هم اصلاً صحبت نکنیم.
«خجالت نکش» فیلم بی‌ادعایی است. نه مثل «ساعت ۵ عصر» مهران مدیری ادای روشنفکری درمی‌آورد و نه مثل «اکسیدان» شمشیر انتقاد را از رو بسته است و نه حتی مثل «آیینه بغل» گیشه را نشانه رفته است. «خجالت نکش» به‌اندازه تیم بازیگری‌اش ساده و بی‌آلایش است و درست به‌اندازه لوکیشن‌هایش بی‌ادعا. اولین ساخته مقصودی، یک کمدی روستایی است و بهترین نمونه برای اینکه فضای فیلم دستتان بیاید، «زاپاس» ساخته برزو نیک نژاد است که اتفاقاً در گیشه هم بسیار موفق بود؛ اما ورای این سادگی و بی‌ادعایی، طنزی جالب و شیرین جریان دارد که به‌موازات تاریخ ایران در طی بیست سال گذشته پیش می‌رود. وقتی بیست سال پیش از “فرزند کمتر، زندگی بهتر ” سخن رانده می‌شود هشت سال پیش که به ازای تولد هر کودک وعده اهدای یک سکه بهار آزادی می‌دادند و باافتخار در بالای جمعیت می‌ایستادند و سر رقم جمعیت چانه می‌زدند، «خجالت نکش» روایتش را شروع می‌کند و به اتمام می‌رساند؛ در اوج زیرکی و ذکاوت، به‌ویژه وقتی پایان خوش فیلم همراه می‌شود باروی کار آمدن حسن روحانی به‌عنوان رئیس‌جمهور، دیگر به‌هیچ‌وجه نمی‌توان کنایه پنهان در «خجالت نکش» را نادیده گرفت.اما این دیدگاه طنز و انتقادی متن اثر «خجالت نکش» را نمی‌سازد. در «خجالت نکش» با یکی از ثابت‌ترین و مهم‌ترین الگوهای ایجاد کمدی روبرو هستیم، به تعویق انداختن یک رویداد. در اینجا مادری راداریم که می‌خواهد فرزندش را در آغوش بکشد اما از شرم اینکه در سن بالایی بچه‌دار شده است به همه دروغ می‌گوید و نوزادش دائماً دست‌به‌دست می‌شود و از او دورتر می‌شود. این خط داستانی را در کنار نام فیلم بگذارید تا پایان فیلم را به‌راحتی پیش‌بینی کنید. این ایده کلی ایجاد کمدی در کل فیلم جاری است و شرایط پیرامون همین الگو شکل می‌گیرد، درنتیجه می‌توان گفت، «خجالت نکش» در کلیت یک فیلم کمدی است که بر شوخی‌های لحظه‌ای و کمدی‌های موقعیت که در طول فیلم‌نامه پراکنده است شکل نگرفته است؛ اما این ایده آن‌قدر پخته‌شده و آن‌قدر جذاب نیست که بتواند نود دقیقه بیننده را سرگرم کند و او را همراه کند، به‌ویژه که حال و هوای کلی فیلم و فضاسازی مقصودی در همان ابتدا کل داستان را لو می‌دهد و این به تعویق انداختن رویداد اصلی دیگر کشش خاصی برای مخاطب ندارد و فقط داستانی است که کش می‌آید و قصد تمام شدن ندارد. پس مقصودی به سراغ کاراکترهایش رفته و آن‌ها را به شیوه‌ای پرداخته تا تقابلشان و تضادهای شخصیتی‌شان بار کمدی را به دوش بکشد و جایی که روایت نمی‌تواند از بیننده خنده بگیرد، این کاراکترها هستند که وارد عمل می‌شوند و کل‌کل‌هایشان از بیننده خنده می‌گیرد. در «خجالت نکش» با یک زوج متفاوت روبرو هستیم. یک مرد بی‌خیال، احمق و بی‌فکر و یک زن مدیر، مدبر که نقش بزرگ روستا را ایفا می‌کند و باید همه خرابکاری‌های شوهر کم‌عقلش را جمع کند. تقابل این دو کاراکتر چیزی است که در ابتدای فیلم و قبل از اوج گرفتن روایت بیننده را جذب می‌کند و او را به خنده وا‌می‌دارد؛ اما با پیش رفتن مسیر فیلم‌نامه و طرح الگوی اصلی فیلم، این ایده دیگر کارایی‌اش را از دست می‌دهد، آخر مگر چقدر می‌توان به خرابکاری‌های مرد و دمپایی پرت کردن زنش خندید؟ درواقع «خجالت نکش» نه الگوی اصلی اش آن‌قدر کشش دارد تا بیننده را جذب کند و نه الگوی جایگزینش را درست می‌پروراند.
مقصودی همان‌قدر که در پرورش کمدی‌اش خوب عمل‌نکرده در ساختار نیز با مشکل مواجه است و درنهایت «خجالت نکش» بیشتر شبیه یک سریال یا فیلم تلویزیونی از آب درآمده است تا یک فیلم سینمایی؛ ایرادی که به «زاپاس» هم وارد بود. در کنار این موضوع بازی بد بازیگران را هم نباید نادیده گرفت. گرچه شبنم مقدمی از این حیث از بقیه جداست، اما احمد مهران فر، سام درخشانی، الناز حبیبی و لیندا کیانی، هیچ باورپذیری در نقششان ارائه نمی‌دهند. از الناز حبیبی انتظار بازی فوق‌العاده‌ای نداریم اما این میزان از سطحی بازی کردن هم چیزی نیست که بتوان در یک فیلم سینمایی نادیده گرفت. همین موضوع در مورد درخشانی هم صادق است که در اولین سکانسش با لهجه محلی صحبت می‌کند و بعدتر انگار اصلاً یادش می‌رود که در یک روستا به دنیا آمده و بزرگ‌شده است.در پایان در پاسخ به اینکه «خجالت نکش» فیلم خوبی است یا نه باید بگویم اگر می‌خواهید بخندید حتماً فیلم را در سالن سینما تماشا کنید زیرا این واکنش گروهی تماشاچیان است که می‌تواند تا آخرین سکانس شمارا سرگرم کند. نمی‌خواهم بگویم، «خجالت نکش» فیلم بد و بی‌ارزشی است که اتفاقاً در مقایسه با آثار مشابهش یکسر و گردن بالاتر است، مشکل در سینمای کمدی ماست که استانداردهایش به‌شدت پایین هستند و یک فیلم کاملاً معمولی مثل «خجالت نکش» را باید یک نمونه خوب و موفق معرفی کرد تا کمتر شاهد «خالتور» و امثالهم باشیم. شاید اگر فیلم‌نامه مقصودی را یک فیلم‌ساز دیگر می‌ساخت این ایده جذاب و الگوی استاندارد کمدی بهتر به بار می‌نشست و «خجالت نکش» بیش از یک فیلم معمولی کشش و جذابیت ایجاد می کرد.

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: بلاگ نماوا” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.

معرفی و بررسی The Image Book یکی از فیلم‌های شرکت‌کننده در جشنواره کن ۲۰۱۸

ژان لوک گدار Jean-Luc Godard فیلم‌ساز فرانسوی در جدیدترین اثر موج نو بت‌ شکنانه‌اش، فیلم‌های قدیمی، تصاویر مستند را به همراه روایتی سیاسی با یکدیگر ترکیب کرده است.
در لحظات پایانی «کتاب تصویر» مردی عصبانی را می‌بینیم که در حال رقصیدن و جنب‌وجوش است تا اینکه از خستگی به زمین می‌افتد (برگرفته از «Le Plaisir» اثر ماکس افولس Max Ophuls)). اگر این صحنه به تصویر پایانی در آثار گدار (آخرین مردی که در سینمای موج نو فرانسه فعالیت دارد) تبدیل شود، صحنه‌ای خیره‌کننده و مناسب در حرفه وفادارانه او به خلقت پایدار صدا و تصویر قلمداد خواهد شد؛ یک هارمونی شیرین و وحشیانه که درعین‌حال باهم هماهنگ نیستند.
در ادامه تمام آثار اخیر او مثل «خداحافظی با زبان» Goodbye to Language و «فیلم سوسیالیسم» Film Socialisme، فیلم «کتاب تصویر» کاملاً از تصاویر پیش‌ساخته به وجود آمده است؛ ویدیوهایی از فیلم‌های ساختگی در ترکیب با تصاویر بسیار خشن مستند و خبری. به‌علاوه اینکه جای خالی موسیقی و حواشی نیش‌دار از طرف خود گدار نیز به‌شدت احساس می‌شود. مثل فیلم ویژه پیشین گدار، «کتاب تصویر» تنها توسط مخاطبان برگزیده و وفادار سبک او دیده خواهد شد.

ژان لوک گدار در نشست خبری فیلمش در کن

در حقیقت، می‌توان گفت که فعلاً «کتاب تصویر» در مقایسه با بعضی دیگر از آثار گدار تقریباً در دسترس‌تر است. بخشی از دلیل آن به وجود ویدیوهای بیشمار و قابل‌توجهی که هم مأنوس و هم جدید هستند برمی‌گردد. هم‌چنین، همان‌طور که در حال شنیدن صدای خش‌دار او هستید، می‌توانید یک مرد ۸۷ ساله را متصور شوید که در اتاق تدوینش نشسته و بی‌وقفه صحنه‌هایی از «جانی گیتار» Johnny Guitar، «مرگبار ببوس مرا» Kiss Me Deadly و «سرگیجه» Vertigo را درحالی‌که دستیارانش تصاویر واقعی از خشونت‌های سراسر جهان را برایش می‌آورند، پخش می‌کند. او همان‌طور که صداها را به‌شدت کم‌وزیاد می‌کند، با رنگ‌ها، نورها، سرعت و ریتم‌ بازی می‌کند. در همین حین، او اتفاقات ناگوار دنیا را به‌گونه‌ای که ازنظر ایدئولوژی آشنا و درعین‌حال تیزبین و گاهی بازیگوش است شرح می‌دهد.
ممکن است یک اظهارنظر گشاینده (که به اشتیاق برای «فکر کردن با دستان» بازمی‌گردد)، روشی شوخ طبعانه از رجوع به هنر تدوین فیلم باشد که در بطن این فیلم مهم قرار گرفته است.
زمانی که این فیلم‌ساز به «بازسازی‌ها» مراجعه می‌کند، نیتش را برای استفاده دوباره از تصاویر قدیمی برای رسیدن به معانی آلترناتیو اعلام می‌کند.

ژان لوک گدار در نشست خبری فیلمش در کن

همان‌طور که امکانات مدرن انجام هر کاری را ممکن ساخته‌اند، گدار تصاویر را می‌پیچاند و سرعت، نور و تیرگی فیلم‌ها را تغییر می‌دهد. او رنگ‌ها را عوض و صداها را حذف می‌کند و همین‌طور به انجام این تغییرات ادامه می‌‌دهد. برخی از این دگرگونی‌ها جالب و بی‌پروا به نظر می‌رسند، هرچند گاهی نیز برای تأکید بر لحظاتی خاص به کار گرفته شده‌اند. ممکن است برخی تصور کنند که گدار تمام روز مشغول بازی با دکمه‌ها است و برای پیدا کردن لحظه‌ای که در فیلمش قصد تأکید بر آن را دارد مدام حالت‌های مختلف را تغییر می‌دهد و درنتیجه بسیاری از آن‌ها به‌مرور بازدارنده می‌شوند.
در جای دیگر، او به‌شدت صحنه‌های ساختگی و واقعی کشتار (که برخی از آن‌ها از آثار پیشین خودش برداشته شده) و صحنه‌هایی از اعدام‌های منسوب به گروه داعش را به‌عنوان وسیله‌ای برای شرح ماهیت انتخابی و ناقص حافظه شخصی و جمعی استفاده می‌کند و با صراحت هرچه تمام خبر از تمایل به مرگ می‌دهد.
بااین‌وجود، وقتی پای تفسیر به میان می‌‌آید، گدار بیشتر به یک شعارپرداز باهوش چرب‌زبان تبدیل می‌شود تا یک متفکر سیاسی متقاعدکننده و تحلیل‌گر. تصاویر گیرا در فیلم به‌شدت بیننده را از مبهم بودن هرازگاهی گدار دور می‌کند. گاهی نیز جمله سازی و تصاویر زیرکانه‌اش که به‌صورت متعادل در آمده این کار را می‌کند.به‌عبارت‌دیگر، راه‌های متفاوتی برای ارتباط با این اثر بسیار ویژه وجود دارد؛ برخی نشانه‌ها از گدار قدیمی بازیگوش در کنار نگاه خاص او به تاریخ در «کتاب تصویر» دیده می‌شود که یک‌باره متعصب و شخصی می‌شود.
پس از گذشت یک ساعت از فیلم، داستان به سمت تمرکز بر «بهشت گمشده» عربستان می‌رود. گرایش فیلم به‌طور قابل‌توجهی عوض می‌شود و جالب اینکه مسیر قصه هم دقیق‌تر و هم مبهم‌تر می‌شود. تکرار مکررات بیشتر می‌شود و تمام نکاتی که گدرا می‌خواهد در بیست دقیقه آخر رو کند به‌ هم متصل نیستند؛ به نظر می‌رسد که نیمه آخر فیلم متفاوت‌تر از بخش اول آن است.
پایان فیلم دارای حالت جدید مختصری می‌شود؛ اما در آخر، این اثر جسور که در اصل یک اثر خصوصی تلقی می‌شود، تنها با طرفداران واقعی گدار که فیلم‌های او را به‌دقت دنبال کرده‌اند ارتباط برقرار خواهد کرد. کسانی که حدود ۲۵ سال پیش در نیمه راه فعالیت‌های هنری گدار، پس از تماشای «تعطیلات آخر هفته» Weekend او را پس نزدند.
این مطلب برگرفته از نوشته تاد مک‌کارتی Todd McCarthy در سایت Hollywoodreporter است.

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: بلاگ نماوا” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.

نقد و بررسی فیلم «چهارراه استانبول»: بی خردی جمعی

مصطفی کیایی، از زمانی که اولین فیلم خود، «بعدازظهر سگی» را ساخت بارقه‌های از نبوغ و دانش سینمای بدنه را نشان داد که تا امروز با هر فیلم و بعد از هر تجربه پررنگ‌تر شده است. کیایی را باید فیلم‌سازی دانست که دغدغه‌های اجتماعی دارد و به‌جای آنکه این دغدغه‌ها را در قالب ملودرام‌های آبکی که این روزها از دیدنشان سیرشده‌ایم بازتاب دهد، سینمای خاص خودش را ساخته و با نمایش این دغدغه‌ها در پوسته‌ای جذاب و گاه کمدی و طنز با بیننده ارتباط خوبی برقرار کرده است. «عصر یخبندان» که در ادامه «مسیر ویژه» و کارهای پیشین کیایی ساخته شد، نشان داد که کیایی علاوه بر توانایی‌اش در پیشبرد یک درام پر کاراکتر و پرکشش می‌تواند قصه‌ای از آدم‌های مختلف را در قالب روابط شبکه‌ای تعریف کند که با شخصیت‌پردازی‌های به‌جا و اوج و فرودهای جذاب بیننده را همراه کند و درنهایت حرف‌هایش را به او منتقل کند؛ اما شاید به‌جرئت بتوان «بارکد» را بهترین و پخته‌ترین اثر کیایی تا امروز دانست. زوج بهرام رادان-محسن کیایی شیمی خوبی روی صحنه داشتند و روایت غیرخطی و معکوس فیلم در کنار کنایه‌های اجتماعی و سیاسی که در قالب کمدی پیکره فیلم را می‌ساختند، «بارکد» را به‌عنوان نمونه‌ای از یک فیلم درخشان گیشه معرفی کرد. «بارکد» آن‌قدر در برقراری ارتباط با بیننده‌اش موفق بود که حتی خیلی‌ها انتظار قسمت دوم این فیلم را می‌کشیدند.«چهارراه استانبول» آخرین اثر کیایی است که اولین نمایشش در جشنواره فجر سی و ششم بود. داستانی با زمینه آتش‌سوزی ساختمان پلاسکو، آن‌هم تقریباً یک سال بعد از وقوع این حادثه، «چهارراه استانبول» را به یکی از فیلم‌های مهم این رویداد تبدیل کرد. کیایی در «چهارراه استانبول» برای نقش‌های اصلی‌اش تقریباً از همان تیم بازیگران «بارکد» استفاده کرده و همین موضوع بیننده را مشتاق دیدن اثری شبیه به آن می‌کند.
«چهارراه استانبول» تا حد زیادی وامدار فضاسازی و حال و هوای «بارکد» است. گرچه تم کمدی و طنز آن خیلی خفیف‌تر و کمرنگ‌تر از «بارکد» است، اما شخصیت‌ها و فضای فیلم ناگزیر یادآور اثر قبلی کیایی است. درواقع موفقیت «بارکد» نزد مخاطبان و منتقدان، کمی کیایی را درزمینهٔ پرداخت کاراکترها و فضاسازی فیلم جدیدش تنبل کرده است. احد (محسن کیایی)، بهمن (بهرام رادان) و فرنگیس (سحر دولتشاهی) همان کاراکترهای «بارکد» را به «چهارراه استانبول» آورده‌اند و حتی جنس بازی بازیگران نیز همان است. ماهور الوند هم در نقش نامزد احد بی‌شباهت به کاراکتری که بهاره کیان افشار در «بارکد» ایفا می‌کرد نیست.
«چهارراه استانبول» روایتش را از شب قبل از آتش‌سوزی ساختمان پلاسکو شروع می‌کند. کاراکترها، یک‌به‌یک معرفی می‌شوند و درنهایت سرنوشت همه آن‌ها به صبح پنجشنبه‌ای که پلاسکو در آتش سوخت ختم می‌شود. «چهارراه استانبول» برخلاف «بارکد» روایتی خطی دارد. «چهارراه استانبول» با پلان سکانس‌هایی شروع می‌شود که کاراکترها را در میان زندگی و دغدغه‌هایشان همراهی می‌کند و زمانی که دوربین در میان داد و دعوای شخصیت‌ها کاراکترهای اصلی را تعقیب می‌کند، بیننده نیز چاره‌ای جز همراه شدن با این کاراکترها و پیگیری روایت داستان از نزدیک ندارد. این پلان سکانس‌های خوش ریتم و پرجنب‌وجوش و جوش، هوشمندی فیلم‌ساز را می‌رساند تا هم فضای فیلمش را بسازد و هم بیننده را به عمق روایت بکشاند. در ادامه و با نزدیک شدن به واقعه‌ای که بیننده از آن آگاه است و شخصیت‌های اصلی ناآگاه، با یک ریتم تند شونده مواجه هستیم. ریتم تند شونده‌ای که اثر برتری مخاطب بر کاراکترها را از بین می‌برد و هیجان لحظه و اتفاق‌های در پیش رو را به او منتقل می‌کند و دلهره‌ای هیچکاک‌وار پدید می‌آورد. تا اینجای فیلم، همه روایت‌ها و کاراکترها، به‌خوبی و در کمال انسجام به سمت حادثه نهایی پیشروی می‌کنند و با نزدیک شدن به اوج اصلی در روایت که همان آتش‌سوزی ساختمان پلاسکو ست، مسیر همه کاراکترها به‌موازات هم هرچه بیشتر به محل اصلی حادثه نزدیک می‌شود که در راستای همان ریتم تند شونده است. سکانس‌هایی که هرکدام از قبلی کوتاه‌تر هستند، بیننده را به‌شدت مشتاق سرنوشت کاراکترها و احتمال رویارویی آن‌ها با یکدیگر پیگیر مسیر حوادث می‌کند. با وقوع آتش‌سوزی، باز با همان ریتم تند روبرو هستیم، اما این بار کاراکترهای اصلی جایی در میان طبقات ساختمان پلاسکو در جستجوی یکدیگر هستند و حالا آتش‌نشانان نقش اصلی را بر عهده‌دارند. با ریزش ساختمان، آتش‌نشانان حاضر در محل حادثه از قامت چند کاراکتر فرعی خارج می‌شوند و قهرمان‌هایی می‌شوند که در واقعیت و روز حادثه بیشترین فداکاری را انجام دادند و بیشترین تلفات را داند. در سکانسی زیبا، درحالی‌که پلاسکو فروریخته است، فرمانده عملیات اطفا حریق را می‌بینیم که در میان دود و خاکستر و باقیمانده پلاسکو، ناباورانه فریاد می‌کشد. این سکانس و چند سکانس بعدی «چهارراه استانبول» ناگزیر احساسات بیننده را تحریک می‌کند که خاصیت چنین موضوعی و چنین بازسازی است. وقتی فرنگیس به مردمی که جلوی راه ایستاده‌اند و عکس می‌گیرند التماس می‌کند که راه را برای نیروهای امدادی باز کنند، وقتی خانواده‌های بی‌خبر و سردرگم به نیروهای آتش‌نشانی پرخاش می‌کنند و وقتی فرمانده عملیات اطفا حریق مستأصل به سمت مدیرانی که با کت‌وشلوار برای عرضه اندام به محل حادثه آمده‌اند یورش می‌برد و عدم مدیریت بحرانشان را به رخشان می‌کشد، مسلماً بیننده احساساتی می‌شود و زخمی که هنوز تازه است سرباز می‌کند. درنتیجه انگ سانتی‌مانتالیسم بودن حتی به‌جا، به فیلم نمی‌چسبد، چراکه عین واقعیت بازگو می‌شود و راه گریزی پیش روی فیلم‌ساز نیست.
اما از اینجای داستان به بعد، «چهارراه استانبول» دچار دوپارگی و عدم انسجام می‌شود و در تناقض کامل با نیمه اول فیلم قرار می‌گیرد. حال که کاراکترها در کنار هم قرارگرفته‌اند و آماده پیشبرد روایت هستند، بیننده جایی میان آوارهای پلاسکو و تصاویر وحشتناک آن روز طلسم شده جا می‌ماند و دیگر سرنوشت این آدم‌ها برایش مهم نیست. وقتی خودخواهی و بی‌خردی این کاراکترها را می‌بیند، دلش پر می‌کشد برای آتش‌نشانانی که آن روز قربانی این بی‌خردی دسته‌جمعی شدند. کیایی از ابتدای فیلمش، با روایت‌های فرعی، داستان اصلی‌اش را به‌پیش می‌برد. از خشونت خانگی و جامعه مردسالارانه می‌گوید، از عدم‌حمایت از تولید داخلی و ورشکستگی تولیدکنندگان داخلی می‌گوید از قمار و بازی‌های زیرزمینی می‌گوید و همه این‌ها بر بدنه روایتش می‌نشیند، اما وقتی نقطه اوج اصلی داستان را پشت سر می‌گذارد، دیگر خرده روایت‌های این‌چنینی برای بیننده جذابیتی ندارد و داغ غمی فراموش‌نشدنی او را از همراهی با ادامه مسیر داستان بازمی‌دارد. وقتی بهمن فریاد می‌کشد که پلاسکو وقتی خراب شد که کالای چینی را با نصف قیمت وارد بازار کردند و کالای ایرانی را با برچسب ترک روانه بازار کردند، بیننده فیلم تأسف می‌خورد، برای همه سرمایه‌های سوخته کارآفرینان ایرانی، برای همه لباس‌ها و گاوصندوق‌ها و اسناد سوخته در پلاسکو؛ اما وقتی بهمن تصمیم به رفتنش را به فرنگیس واگذار می‌کند، بیننده ذره‌ای هم ذات پنداری نمی‌کند، چراکه شخصیت‌های اصلی فیلم هم به‌جای قهرمانان ابتدای فیلم در زمره همان بی‌خردانی قرار می‌گیرند که ارزش هم ذات پنداری ندارند.سکانس پایانی فیلم همپوشانی تلاش آتش‌نشانان برای بیرون کشیدن باقیمانده اجساد همکارانشان است و تریلی که در مرز متوقف می‌شود. وقتی کلاه یک آتش‌نشان از زیرخاک درمی‌آید، حبابی روی شیر کانتینری که برای قاچاق انسان استفاده می‌شود، ظاهر می‌شود و بعد حباب‌ها بزرگ‌تر می‌شوند. دیگر برای بیننده اهمیت ندارد که بهمن در آن کانتینر است یا احد و نامزدش، بیننده همراه پیکر سوخته‌ای است که از زیر آوار بیرون کشیده می‌شود.
درنهایت، «چهارراه استانبول» گرچه فیلم بدی نیست اما نسبت به «بارکد» برای کیایی پیشرفت محسوسی نیست و نشانه‌هایی از به تکرار افتادن این فیلم‌ساز و عدم جسارت او دارد که باید امیدوار بود در کار بعدش از آن دور بماند.
همچنین بخوانید:
نقد فیلم «چهارراه استانبول»:بدبیاری زیر آوار

کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: بلاگ نماوا” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.